#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_160
اخمام رفت توی هم. من که فرار کردم. اصلا نفهمیدم کلید چی شده بود؟ سکوتم باعث شد که کیوان بلند صدام بزنه:
- طناز! پشت خطی؟
سریع گفتم:
- آرهآره!
بعدم با شک ادامه دادم:
- تو مطمئنی سرایدار گفت، من بودم؟
با تعجب گفت:
- خوبی تو؟ میگم سرایدار گفت که یه خانوم کلید رو بهش داده که چندبار هم اومده بوده خونه من. منم که غیر از تو کسی ندارم که بیاد اینجا.
مکثی کردم و جواب دادم:
- آره خب. ولی بازم مطمئنی درست شنیدی؟
پوفی کرد و گفت:
- الان تنها چیزی که بهش مطمئنم، اینه که یه ساعته داشتم با یه آدم خوابآلود حرف میزدم.
خندیدم و تاکید کردم:
- من بیدارم!
اونم گفت:
- تو که راست میگی.
خداحافظی کرد و موبایل رو قطع کرد. منم نگاهی به موبایل کردم و گیج به حرفهای کیوان فکر کردم. من مطمئنم از اونجا رفتم، اونم بدون کلید. پس چطوری سرایدار گفته که کلید رو من بهش دادم؟ سری تکون دادم. شاید هم اینقدر هول بودم که کلید رو دادم و فرار کردم. کلافه بلند شدم و شروع کردم، داخل اتاق راه رفتن. ولی من مطمئنم که کلید رو نیاوردم. همونطور داشتم فکر میکردم که یهو ایستادم وسط اتاق. به این فکر کردم که شاید اون پسر عمویِ لعنتیِ کیوان کاری کرده که کیوان نفهمه وقتی من اونجا بودم و اونم اومده. سری تکون دادم و تنها چیزی که به ذهنم رسید، همین بود. رفتم بیرون از اتاق و سعی کردم حواسم رو پرت کنم از اتفاقاتی که افتاده. داخل هال کسی نبود. صدا از داخل آشپزخونه میاومد. سمت آشپزخونه رفتم و نگاهشون کردم.
طرلان دستاش پر از آرد بود و سرش رو داخل یه کتاب کرده بود. تیام هم موهاش پر از آرد شده بود و داشت با مایکروفر وَر میرفت. گردنم رو کمی خم کردم. نگاهی به صیام کردم که ریلکس روی اپن نشسته بود و یه ظرف بزرگ هم داخل دستش بود و با انگشتش کم کم، داشت ازش میخورد. دور لبش هم پر از شکلات شده بود. چهرهم رو در هم کشیدم که تیام غر زد:
- اَه نخور دیگه، صیام. همه مواد کیک رو خوردی. دیگه تموم شد.
romangram.com | @romangram_com