#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_158

- ازش متنفرم، متنفرم، متنفرم…

از آسانسور که بیرون اومدم، خودم رو به ماشین رسوندم و نفهمیدم کِی به خونه رسیدم. مستقیم رفتم داخل اتاقم و در رو بستم. به مریم پیام دادم که نمیرم دفتر. آروم روی تخت نشستم و سرم رو گرفتم داخل دستام. تمام مدت فکر می‌کردم که چرا از خودم ضعف نشون دادم؟ چرا چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم؟ با همون لباس‌ها روی تخت دراز کشیدم و توی این هفته، این دومین‌باری بود که می‌دیدمش و فرار می‌کردم. سری تکون دادم و کلافه از رفتارهای بچگونه خودم تکونی خوردم. کم‌کم از بس فکر کردم، خوابم برد…



با صدای زنگ گوشی، بیدار شدم. خواب‌آلود، نگاهی به اطراف کردم. هوا تاریک بود. آباژور رو روشن کردم و دنبال موبایلم گشتم. روی عسلی بود. نگاهی به صفحه موبایلم انداختم. اسم کیوان روش نقش بسته بود. پوفی کردم و خواب آلود جواب دادم:

- بله؟

مکثی کرد و پرسید:

- سلام. خواب بودی؟

اوهومی گفتم که ادامه داد:

- اوخ! ببخشید. بعدا زنگ بهت می‌زنم.

سریع گفتم:

- نه نه! بگو. بیدار شدم دیگه.

اونم گفت:

- هیچی. فقط خواستم تشکر کنم بابت تمیز کردن خونه و بگم بچه‌ها رو آماده کن برای فردا بعد از ظهر تا بیام و ببرمشون استخر.

آروم در حالی که چشمام رو می‌مالیدم، گفتم:

- باشه. ساعت چند آماده باشن؟

مکثی کرد و گفت:

- به‌نظرم چهار خوبه.

منم کمی فکر کردم و گفتم:

- باشه. فقط، فردا من نیستم ولی به طرلان می‌سپارم که آماده‌شون کنه.

romangram.com | @romangram_com