#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_157
سری تکون دادم، تشکر کردم و ادامه دادم:
- حالا میگم، کجا داری میری با این عجله؟
نگاهم کرد و گفت:
- معلوم نیست؟
نگاهی به کت و شلوار اتو کشیدش کردم و با خنده گفتم:
- یا داری میری خدمت اردشیرخان یا اردشیرخان داره میاد خدمتت رو برسه.
سری تکون داد و با افسوس گفت:
- متأسفانه دومی. داره میره کارخونه برای سرکشی.
خندیدم که ادامه داد:
- هر چی لازم داشتی برام اساماس کن تا بگیرم.
سری تکون دادم که گفت:
- بازم ممنون طناز.
سری تکون دادم که خداحافظی کرد و رفت. منم رفتم داخل. بعد از اینکه سوئیچ رو برداشتم و داخل کیفم گذاشتم . با حالزار نگاهی به خونش کردم و به غلط کردن افتادم. پوفی کردم و لباسهای کهنهای رو که آورده بودم، پوشیدم و وسط سالن ایستادم. اینقدر همهجا کثیف بود که نمیدونستم از کجا شروع کنم. نگاهی به ساعت کردم، ۸ بود. نفس عمیقی کشیدم و از آشپزخونه شروع کردم. بعد از آشپزخونه، رفتم سراغ هال اصلی. همه وسایلهاش رو داخل هال ریخته بود و البته روی مبلها، زیر مبلها و حتی پشت تلویزیون. بعد از هال اصلی، رفتم سراغ هالِ کنار آشپزخونه و شروع کردم به مرتب کردن. اونجا خیلی کثیف نبود. بعد از اونجا رفتم سراغ اتاقهاش. در اتاق کارش باز بود که رفتم داخل، روی میزش شلوغ بود. کمی مرتب کردم بعدم رفتم جارو رو آوردم و جاروبرقی کشیدم. زنگ زدم به طرلان که با آژانس بره دنبال بچهها و گفتم منم برای ناهار خودم رو میرسونم. ساعت دو بود که با خستگی خودم رو انداختم روی مبل. یه ربع از استراحتم نمیگذشت که آیفون رو زدن. دکمه آیفون رو زدم، لای در رو باز کردم و داخل اتاق کارِ کیوان، لباسهام رو عوض کردم. کیفم رو کج انداختم روی کولم و رفتم بیرون که همزمان صدای بسته شدن در اومد. لبخند گندهای زدم و همونطور که سرم زیر بود و داخل کیفم، دنبال سوئیچ ماشین میگشتم رو به کیوان گفتم:
- خب، کیوان خان! خونه عین دسته گل تحویل تو. لیست رو هم برات فرستادم. اما الوعده وفا. یادت باشه که باید پسرهام رو ببری استخر.
با تعجب از سکوت کیوان که احتمالا به خاطر شگفتزده شدن بهخاطر تمیزی خونه بود، خندیدم و با شادی حاصل از پیدا شدن سوئیچ، گفتم:
- آهان پیدا شد.
و سرم رو آوردم بالا. خندهم رو قورت دادم. گیج نگاهش کردم. زل زده بودم بهش. اونم به اُپن آشپزخونه تکیه زده بود و با پوزخند تماشام میکرد. آب دهنم رو قورت دادم و با وجود اینکه غافلگیر شده بودم و همیشه از مواجهه با این صحنه میترسیدم اما با انزجار بهش خیره شدم. آروم از کنارش رد شدم و در رو محکم پشت سرم بستم. همین که وارد آسانسور شدم، به دیوار آسانسور تکیه زدم و دستم رو گذاشتم روی قلبم که از شدت خشم و حرص، داشت تندتند میزد.
آروم زمزمه کردم:
romangram.com | @romangram_com