#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_156

لبخند زدم و گفتم:

- ممنون کیوان.

اونم سریع خداحافظی کرد. بعد از یک ساعت که داشتیم با بچه‌ها حرف می‌زدیم، من برگشتم خونه. به بچه‌ها شام دادم و فرستادمشون که بخوابن. با طرلان نشسته بودیم. طرلان داشت تعریف می‌کرد که چه اتفاقاتی امروز براش افتاده. مدتی بود که با هم صحبت نکرده بودیم. آروم می‌خندیدیم و حرف می‌زدیم. آخر شب هم شام درست کردم و رفتم خوابیدم. امروز هم تموم شد…

با صدای تیام که اسمم رو صدا می‌کرد، چشمام رو باز کردم و با لبخند بهش زل زدم. سلام کرد و گفت:

- نمی‌خوای بلند بشی مامان؟ عمو کیوان ۲۰بار زنگ زده.

سری تکون دادم و بلند شدم و رو بهش گفتم:

- باشه مامان. شما برو.

رفت بیرون. منم رفتم بیرون دست‌شویی و مستقیم هم رفتم داخل اتاق. لباس‌هام رو عوض کردم و رفتم بیرون. نگاهی به طرلان که تندتند لقمه می‌گرفت و می‌داد به بچه‌ها کردم. سلام بلندی کردم که نگاهم کردن. همه آماده بودن. با بچه‌ها، با آژانس رفتیم. دم در خونه کیوان که پیاده شدم و پول آژانس رو حساب کردم، به نازی زنگ زدم و گفتم امروز بعد از ظهر میرم دفتر. می‌خواستم آیفون رو بزنم که در باز شد و یکی اومد بیرون. من از فرصت استفاده کردم و رفتم داخل. از آسانسور که بیرون اومدم، سریع در رو باز کرد و اومد بیرون. نگاهش کردم و گفتم:

- کجا؟

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

- اِ سلام. چرا این قدر دیر کردی؟

نگاهش کردم و گفتم:

- سلام، هیچی بابا خواب موندم. طرلان بیدار شده بود وگرنه من الان باید خواب می‌موندم.

نگاهم کرد و گفت:

- به‌هرحال مرسی که اومدی. فقط داری مرتب می‌کنی، کاری به اتاق من نداشته باش. اون کار خودمه.

سری تکون دادم و گفتم:

- باش.

که باز گفت:

- راستی؛ سوئیچ ماشینت هم روی اُپنه.

romangram.com | @romangram_com