#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_154

- واقعا؟

مرد مکثی کرد و گفت:

- بله. فقط لطف کنید ساعت هشت اونجا باشید.

با خوشحالی گفتم:

- حتما.

مرده هم خداحافظی کرد و منم با ذوق قطع کردم. رفتم داخل دفتر و به بچه‌ها گفتم. قرار شد یه روز بهشون شیرینی بدم. ساعت یک، با ماشین نازی رفتم دنبال بچه‌ها و رسوندمشون خونه و بعدم برگشتم دفتر. ساعت پنج دفتر رو بستیم و با خستگی روی مبل پهن شدیم. نازی داشت از مراسم نامزدی علی تعریف می‌کرد و مریم هم سرش زیر بود و داشت اینستاگرامش رو چک می‌کرد. بلند شدم و رفتم دست‌شویی. از در دست‌شویی که بیرون اومدم، نازی موبایلم و گرفت سمتم و گفت:

- بیا.

با تعجب پرسیدم:

- چیه؟

نگاهم کرد و با حرص گفت:

- ماهیتابه! آوردم که بزنم روی سرِ تو.

با تعجب گفتم:

- ماهیتابه؟

پوفی کرد و گفت:

- احمق گوشیت خودش رو کشت.

اهانی گفتم. موبایل رو ازش گرفتم و جواب دادم:

- الو.

کیوان بود:

- سلام دخی خاله. خوبی؟

romangram.com | @romangram_com