#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_153
- جون خودت.
رفتم داخل اتاق و آماده شدم. از اونجایی که من ماشین نداشتم، با ماشین نازی، بچهها رو رسوندیم مدرسه و طرلان رو دانشگاه. بعدش هم با دخترا رفتیم دفتر. داشتیم داخل ساختمون میرفتیم که دیدیم آقای سهرابپور کنار اتاقک نگهبان ایستاده و داره با آقای حیدری صحبت میکنه. به آقای حیدری و سهرابپور سلام کردیم و رفتیم داخل آسانسور. رو به نازی گفتم:
- ببینم نازی! شنیدی چی شده؟
در حالی که داخل آینه مقنعهش رو مرتب میکرد گفت:
- نه. چی شده؟
نگاهش کردم و با خنده گفتم:
- پسر سهرابپور با نامزدش رفتن خارج که ازدواج و البته زندگی کنن.
از داخل آینه نگاهش کردم. دستاش به مقنعهش خشک شده بود و با دهن باز داشت نگاهم میکرد. اشارهای به مریم کردم که مریم هم با دیدنش زد زیر خنده. نازی آهی کشید و با حرص رو به ما گفت:
- زهرمار. زنِ پسر سهرابپور هم رفت و من هنوز تویِ این خراب شده موندم.
بازم غر زد:
- نمیدونم این پسره میمرد، میاومد من رو میگرفت؟
خندم رو آرومتر کردم که رسیدیم طبقه چهارم. از آسانسور که بیرون اومدیم، موبایلم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. با تعجب برداشتم که مردی پشت خط گفت:
- سلام. ببخشید . خانوم سمیعی؟
با کنجکاوی جوابش رو دادم و پرسیدم:
- بله. بفرمایید؟
گفت:
- من از بیمارستان… مزاحمتون میشم. انشاءالله از شنبه هفته آینده در خدمتدمتتون هستیم.
با هیجان و خوشحالی گفتم:
romangram.com | @romangram_com