#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_152
مریم با چندش گفت:
- حق داره بچه، خب بدمزهست.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- تو نمیخواد کمک کنی و نظر بدی.
سری تکون داد و بلند شد و میز رو جمع کرد. نازی هم گفت:
- ولش کن بابا. بچهست.
سری تکون دادم و گفتم:
- واقعا آفرین به خودم با این دوستام و مشاورههاشون.
خندیدیم. نازی داشت ظرفها رو میشست و مریم هم میز رو مرتب میکرد که رو بهشون گفتم:
- میگم حالا واقعا چرا اومدید اینجا؟
مریم ظرفهای کثیف رو به نازی داد که بشوره و در همونحال گفت:
- طرلان زنگ زد و گفت دیشب غوغا کردی.
سری تکون دادم و گفتم:
- امان از دست طرلان.
نازی غر زد:
- مگه ما غریبهایم؟ باید آخر از همه بفهمیم که چی شده؟
سری تکون دادم و یه کلمه گفتم:
- خوبم.
رفتم بیرون که نازی غر زد:
romangram.com | @romangram_com