#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_151


نازنین هم همین که طرلان بلند شد، رفت تا بشینه سر جاش و در همون حال گفت:

- آره برو.

بعد هم که نشست، گفت:

- خدا خیرت بده ننه.

طرلان خندید و رفت. تیام هم دوید سمتم و گفت:

- مامان منم برم. کتاب‌هام رو هنوز آماده نکردم.

سری براش تکون دادم و رفت. رفتم سمت یخچال، درش رو باز کردم و نگاهی به داخل یخچال کردم. اخمام درهم رفت. من جمعه شیر گرفته بودم اما الان شیر نداشتیم. سابقه نداشته، شیر توی خونه‌ی ما سه روزه تموم بشه. نازی غر زد:

- ببند در یخچال رو. چی می‌خوای از اون تو؟

نگاهش کردم و فکورانه گفتم:

- من سه روز پیش شیر خریدم؛ اما الان نیستش!

صدای سرفه‌های صیام باعث شد که بهش نگاه کنم. تند تند لقمه‌ی بزرگی گرفت و گفت:

- منم برم آماده بشم.

و دوید رفت. مریم خندید و گفت:

- این یه ریگی به کفشش هست.

نازی هم با خنده گفت:

- کار خود پدر سوختشه.

خندیدم. سری تکون دادم و غر زدم:

- من نمی‌دونم این پسر، چه مشکلی با شیر خوردن داره.


romangram.com | @romangram_com