#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_150
- نه.
بعدم به اپن اشاره کردم و گفتم:
- سوئیچ اونجاست.
و بیحال تشکر کردم. سری تکون داد و رو به طرلان گفت:
- مراقبش باش.
دستی داخل موهاش کشید و رفت. بیحال رفتم سمت حمام. رو به تیام که داشت موهاش رو شونه میکرد، گفتم:
- اول موهات رو خشک کن.
سری تکون داد که رفتم سمت حمام و در زدم که صدای صیام اومد:
- بله.
خسته گفتم:
- مامان جان! در رو باز کن، بیام داخل بشورمت.
آروم در رو باز کرد. بعد از شستنش، بیرون اومدم. موهاش رو سشوار کشید و هر دو رفتن سراغ نوشتن مشقهاشون. منم بیحال داخل حموم رفتم و زیر آب داغ ایستادم. گردنم رو مالش دادم تا کمی از دردش کم بشه. سعی کردم ذهنم رو از مردی که چند ساعت پیش دیدم، دور کنم. سعی کردم توجه نکنم که هنوز هم از ترس و وحشت، قلبم داره تندتند میزنه. سعی کردم فراموش کنم که اصلا دیدمش؛ اما مگه میشه؟ با خستگی روی تخت دراز کشیدم و به ساعت نگاه کردم. ساعت شش بعدازظهر بود. سعی کردم ذهنم رو خالی کنم و بخوابم. آرومآروم پلکهام افتادن روی هم و شاید بیخبری، بهترین دنیا برای گذروندن این روزهایِ من بود. با سروصدای بیرون بیدار شدم. خواستم بلند شم که گردنم از درد تیر کشید. آخی گفتم و باز خوابیدم. نگاهی به ساعت کردم. شش صبح بود. آرومآروم بلند شدم و رفتم بیرون و بعد از دستشویی، رفتم سمت آشپزخونه. دیدم مریم و طرلان و بچهها نشستن دارن صبحانه میخورن. نازی هم ایستاده بود و داشت لقمه میگرفت. با تعجب نگاهشون کردم. مریم اول از همه من رو دید و با لبخند گفت:
- سلام علیکم، خانوم خوش خواب.
با این حرفِ مریم، همه سلام کردن. جوابشون رو دادم. کمی رفتم جلوتر و پرسیدم:
- چه خبره اینجا؟
نازی هم گفت:
- میبینی که، داریم صبحونه میخوریم.
سری براش تکون دادم. گردنم رو گرفتم. یه فنجون چایی برای خودم ریختم. ایستادم و تکیه زدم به اُپن و بهشون نگاه کردم. طرلان بلند شد و گفت:
- من برم لباس بپوشم.
romangram.com | @romangram_com