#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_149


- وقتی زنگ زدی برای ماشین و گفتی بیام اینجا، با هم بودیم. منم سریع اومدم اینجا و خب طبیعتا اونم با من اومد. همین.

مبهوت نگاهش کردم که ادامه داد:

- طناز! باور کن، اون مرد کاری به تو نداره. باور کن، کاری به زندگیت نداره.

بی‌تفاوت بهش زل زده بودم که ادامه داد:

- پسر عمویِ من، برگشته برای یه همایش مهم و یه جراحی مهم‌تر. تمام.

سری تکون دادم و بی‌توجه به کیوان، رفتم سمت در هال. پشت سرم اومد. وارد هال شدم که طرلان بی‌تاب نگاهم کرد و پرسید:

- خوبی؟

لبخند خسته‌‌ای زدم و گفتم:

- گمونم.

بعد هم نگاهی به اطراف کردم و پرسیدم:

- بچه‌ها کجان؟

لبخندی زد و جوابمو داد:

- تیام رفت حمام و اومد بیرون. الان هم صیام رفت.

نگران گفتم:

- من باید برم بشورمش. خودش رو نمی‌تونه، درست بشوره.

صدای کیوان از پشت سرم اومد:

- می‌خوای من برم؟

برگشتم سمتش و گفتم:


romangram.com | @romangram_com