#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_148

نگاهش کردم و تنها تونستم بگم:

- هیچی.

با بی‌قراری دستی داخل موهاش کشید و گفت:

- طناز! داری از حال میری. منم که هیچی از این‌جور چیز‌ها نمی‌دونم، الان می‌فهمم که رنگت پریده و در حال غش کردنی.

نگاهش کردم و بی‌حال گفتم:

- یعنی تو نمی‌دونی؟

با تعجب گفت:

- چی رو باید بدونم؟

نهایت زورم رو زدم و دستام رو گرفتم به در، بلند شدم و گفتم:

- این که اومده تا بچه‌هام رو ببره.

کیوان گیج جمله‌م رو با لحن سوالی تکرار کرد:

- کی اومده تا بچه‌هات رو ببره؟

با خشمی که نمی‌دونم وسط این بی‌حالی از کجا اومد، گفتم:

- پسر عموت!

کیوان کمی تامل کرد و بعد از چند ثانیه گفت:

- کجا دیدیش؟

با حرص گفتم:

- همین‌جا؛ سرخیابون!

سری تکون داد و توضیح داد:

romangram.com | @romangram_com