#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_146
یه مردِ قد بلندِ تقریبا ۳۵ ساله با کت و شلوارِ مشکی؛ اما…
اشتباه شد. با دیدنش، نظرم عوض شد. کسی که اون طرف خیابون بود، یه مردِ نامرد بود. نامردی که همه به اسم مرد میشناختنش.
مات به مرد اون طرف خیابون زل زدم. تیام گفت:
- مامان! چرا چیزی نمیگی؟
بازم چیزی نگفتم. صیام هم پرسید:
- حالا باید چیکار کنیم؟
به خودم اومدم و آروم زمزمه کردم:
- مسابقه.
تیام با تعجب پرسید:
- چی؟
گیج نگاهشون کردم و گفتم:
- مسابقه دو.
و محکم دستاشون رو گرفتم و فقط دویدم.
دویدم تا خونه. به خونه که رسیدم، در رو دیدم که نیمهبازه. دویدیم داخل. در رو بستم، به در تکیه زدم. کمکم روی زمین سُر خوردم و بچهها رو به خودم فشار دادم. به رو به رو زل زدم و بیشک، گذشتهای که همش دارم ازش فرار میکنم همواره با من خواهد بود. با صدای طرلان نیمنگاهی بهش کردم. داشت باهام حرف میزد؛ اما من چیزی نمیفهمیدم. بچهها رو ازم جدا کرد و فقط دیدم که با بچهها داخل ساختمون رفت. پاهام رو بغـ*ـل کردم و به پشت در تکیه زدم. بالاخره چیزی که نمیخواستم شده بود. برگشته بود. زودتر از اون چیزی که فکر میکردم، برگشته بود. الان اومده بود دنبال بچههای من. یه نامردِ تمام، دنبال بچههام بود. باید بیشتر مراقب میبودم. صدای نامفهوم شنیدم. نیمنگاهی سمت صدا انداختم. کیوان با اون قد بلندش، خم شد و یه لیوان آب گرفت سمتم. به لیوان زل زدم و چیزی نگفتم که بعد از چند دقیقه، کنارم زانو زد و باز لیوان رو گرفت سمتم و با نهیبی که زد، به خودم اومدم:
- طناز! بگیر، بخور.
نگاهش کردم و لب زدم:
- نمیخورم.
با حرص نگاهم کرد و داد زد:
- طرلان!
romangram.com | @romangram_com