#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_145


و بلند شدم. تیام راست می‌گفت، همه لباسم پر از خاک بود؛ اما من الان بچه‌هام رو داشتم. دستشون رو گرفتم و با لبخند گفتم:

- بریم پسرهای من.

داشتیم می‌رفتیم که تیام ایستاد. نگاهش کردم و پرسیدم:

- چی شده مامان؟

برگشت سمت خیابون، نیم‌نگاهی کرد و گفت:

- نمی‌خوای از اون آقا تشکر کنی؟

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

- کدوم آقا؟ چرا؟

اینبار صیام جواب داد:

- چون اون ما رو از جلوی ماشین کشید اون طرف، وگرنه الان گوشت چرخ کرده بودیم.

با لبخند گفتم:

- حتما. حالا کجا هست این آقا؟

تیام به‌سمتی اشاره کرد و گفت:

- اون طرف خیابون.

با لبخند آروم برگشتم سمتی که انگشت تیام اشاره می‌کرد.

یه مرد.

یه مردِ قدبلند.

یه مردِ قد بلندِ تقریبا ۳۵ ساله.


romangram.com | @romangram_com