#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_144

- بچه‌ها!

و چشمام رو بستم. با صدای بوق ممتدی، اشک‌ها از لای چشمام سرازیر شدن و من تندتند آب دهن خشک شدم رو قورت می‌دادم. بی‌حال به دیوار تکیه زدم و من بدون بچه‌هام می‌مردم.



باصدای بوق ممتدی، اشک‌هام از لای چشمم سرازیر شدن. تندتند آب دهن خشک شدم رو قورت می‌دادم. بی‌حال به دیوار تکیه زدم و چشم‌هام رو بستم و من بدون بچه‌هام می‌مردم…

صدای آرامش‌بخشی رو شنیدم. توانایی تشخیص صدا رو نداشتم. یکی از چشمام رو باز کردم و به صداش گوش دادم:

- مامان.

شبیه صیام بود. آروم هر دوتا چشمام رو باز کردم. چیزی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم. سالم بودن، هر دوشون. از شدت شوق و هیجان، روی زمین نشستم. دستاشون رو کشیدم و به خودم نزدیکشون کردم و همون‌طور که گریه می‌کردم، به همه‌جاشون دست کشیدم. با فهمیدن سلامت کاملشون، بین گریه‌هام، خندیدم. آروم اشک‌هام رو پس زدم و بغـ*ـلشون کردم. در حالی که کـ*ـمرشون رو نـ*ـوازش می‌کردم، با بی‌جونی گفتم:

- من اشتباه کردم.

مکثی کردم و درحالی که بیشتر به خودم فشارشون می‌دادم، گفتم:

- ببخشید پسرهای من.

کمی از خودم جداشون کردم و با گریه و ترس، خواهش کردم:

- هیچ‌وقت من رو تنهام نذارید. باشه؟ هیچ‌وقت.

مردم از کنارمون رد می‌شدن و بهمون زل می‌زدن. بعضی‌ها با تمسخر و ترحم نگاه می‌کردن؛ اما بعضی‌ها هم می‌خواستن کمک کنن؛ ولی من محو تماشای پسرهام بودم.

با تعجب نگاهم می‌کردن. باز بغـ*ـلشون کردم و با خنده بهشون چسبیدم. صدای صیام رو شنیدم:

- مامان! بلند شو.

تیام هم تائید کرد:

- همه لباس‌هات خاکی شدن.

نگاهش کردم و با لبخند گفتم:

- چشم.

romangram.com | @romangram_com