#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_143
- وقتی من مردم؟
صیام گستاخانه گفت:
- وقتی بابامون بیاد.
و تیام برخلاف تصورم ادامه داد:
- بابایی که همهکار برامون میتونه بکنه.
با خشم جوری داد زدم که گلوی خودم سوخت:
- ساکت شید. من دیگه شما رو نمیخوام.
صیام هم گفت:
- ما هم دیگه شما رو نمیخوایم.
و اول صیام و بعدش هم تیام بیرون دویدن. مات به جای خالیشون نگاه کردم. گیج به اطراف زل زدم. دور خودم میچرخیدم و نفسم بالا نمیاومد. یهو به خودم اومدم و داخل حیاط دویدم. صداشون کردم؛ اما با دیدن در خونه که باز بود، قلبم ایستاد. نفسم بالا نمیاومد، دویدم و جلوی در رفتم. آب دهنم رو قورت دادم و نگاهی به چپ و راست کردم. خبری نبود. همونطور که با استرس به اطراف نگاه میکردم، طرلان از تاکسی پیاده شد که فقط تونستم با داد بگم:
- طرلان! برو خونه و بیرون نیا.
و با ترس و تردید به سمت راست دوید. به سرکوچه که رسیدم رو به حسنآقا که داشت سبزیها رو مرتب میکرد با نفسنفس زدن، پرسیدم:
- حسنآقا… بچهها رو ندیدین؟
با تعجب نگاهم کرد و فقط به خیابون اشاره کرد. لبهای حسن آقا تکون میخورد و من، فقط زل زده بودم به خیابون و ماشینهایی که تندتند میرفتن. پاهام قفل شده بودن، چشمام مات میدیدن، اولین قطره اشکم که چکید، آروم گفتم:
- یا خدا.
و دویدم سمت خیابون. عین دیوونهها داخل پیادهروها میدویدم و زیر لب زمزمه میکردم:
- غلط کردم…صیام… تیام.
و من چه فرقی با پدرشون داشتم که نمیخواستشون. داخل پیاده رو به همه بچهها نگاه میکردم. هر بچهای رو که میدیدم، میرفتم سمتش و خوب بهش زل میزدم تا مامان یا باباش ازم جداش میکرد. با ناامیدی به مغازهها هم سرک میکشیدم. لبهام خشک شده بودن و تمام تنم سردِ سرد بودن. با مرده فرقی نداشتم. شده بودم جنازه و مرده متحرک. سه تا خیابون رو دویده بودم؛ اما فایده نداشت. نبودن. با عجز نگاهی به خیابونهای ناآشنا کردم و ماتومبهوت به خیابون خودمون برگشتم و دوباره شروع کردم به گشتن. بازم خبری نبود... به تیر چراغ برقی تکیه دادم که یهو، یادم افتاد به پلیس بگم. از بس هول بودم، موبایلم رو نیاورده بودم. رفتم داخل یه مغازه و از صاحب مغازه خواهش کردم که یه تلفن بزنم. اونم با دیدن وضعیتم، اجازه داد. داشتم حرف میزدم که با دیدن دو تا پسر کوچولو. تلفن رو بیحواس انداختم روی میز و بدون تشکر، دویدم سمت خیابون. همین که از مغازه اومدم بیرون. اون دوتا پسر هم شروع کردن به حرکت. با دیدن ماشینی که با سرعت داشت میاومد سمتشون، با ترس نگاهشون کردم و داد زدم:
romangram.com | @romangram_com