#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_142
نگاهم کرد و با پوزخند گفت:
- برو خواهر من. من با شما حرف نمیزنم. بگو آقاتون بیاد.
با خشم نگاهش کردم و گفتم:
- آقامون؟ باشه حتما.
و زنگ زدم به پلیس و آدرس رو دادم و رو به مرد گفتم:
- بشین. الان میاد.
رفت کنار ماشینش ایستاد. مرتیکه غول بیابونی! گول هیکل اندازه فیلش رو که با مواد شیمیایی درست کرده بود و اون سیبیل کلفتش رو میخورد! نیم ساعت بعد، پلیس اومده بود و حق رو به من داد و من با پیروزی نگاهی به مرد کردم که داشت به پلیس التماس میکرد. با حرص نگاهش کردم. مرتیکه چلمن! حقش بود. دلم خنک شد. هنوز خسارت رو نداده بود که نگاهی به ساعت کردم. دیر شده بود. نمیدونستم چیکار کنم که یهو یاد آقای شریفی افتادم. زنگ زدم بهش و خواهش کردم که بچهها رو ببره خونه. بنده خدا قبول کرد و من نگاهی به مرد کردم و خسارت رو تا قرون آخرش ازش گرفتم و از پلیس تشکر کردم. پلیس که رفت، نگاهی به ماشین کردم. چراغ سمت راست داغون شده بود. سوار ماشین شدم و در همون حال زنگ زدم به کیوان و براش گفتم چی شده. اونم کلی دعوا کرد که چرا زودتر بهش خبر ندادم. منم گفتم لازم نبوده و همین الان راه بیفته بیاد خونه ما، ماشین رو بده تعمیر. واقعا لازمش داشتم. اونم گفت الان داخل خیابونه و الان میاد. سمت خونه رفتم که باز همهجا ترافیک بود. گردنم هم همچنان درد میکرد. وارد کوچه که شدم، از دور دیدم بچهها جلوی در ایستادن. ماشین رو پارک کردم، با اخم پیاده شدم و رفتم سمتشون. نگاهشون کردم و گفتم:
- چرا جلوی در ایستادین؟
نگاهم کردن و بعد از سلام، تیام سرش رو انداخت پایین و گفت:
- کلیدمون رو نیاورده بودیم.
با خشم نگاهشون کردم، در و باز کردم و گفتم:
- برید داخل.
رفتن داخل. همین که وارد هال شدیم، داشتن سمت اتاقشون میرفتن که با عصبانیت صداشون زدم و گفتم:
- بیاید اینجا!
اومدن ایستادن که با عصبانیت گفتم:
- چندبار بگم کلید یادتون نره؟ هان؟ چندبار تذکر بدم که مرتب باشید؟ اگر من نیومده بودم تا کی منتظر میموندید تا طرلان بیاد و در رو براتون باز کنه؟ توی این سرما، سرما میخورید. چندبار باید اینها رو بگم؟
و داد زدم:
- پس کی میخواید بزرگ شید؟
و با استیصال گفتم:
romangram.com | @romangram_com