#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_141
- همهشون دارن میان؟ خبریه؟
نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
- جشن دارن.
با تعجب گفتم:
- وا! جشن چی؟
با حرص گفت:
- به من چه؟ برو از خودشون بپرس!
با تعجب نگاهش کردم که آروم گفت:
- نامزدی علی.
گیج نگاهش کردم. علی عکاس و پسر دایی نازی بود. دو سال پیش، اومد خواستگاری مریم ولی مریم گفت نه. چرا؟ چون عاشق یه بازیگر بود که همون سال ازدواج کرد اما مریم غرورش رو زیر پا نذاشت و اجازه نداد که دوباره بیان خواستگاری. سری تکون دادم. یادم باشه که درباره این موضوع مفصل باهاش حرف بزنم. سری تکون دادم و رفتم داخل اتاقم…
بعد از تمام شدن وقتِ ویزیت مریضها، بیرون اومدم و رو به مریم گفتم:
- من میرم دنبال بچهها. ناهار که خوردم، میام.
سری تکون داد و با خداحافظی اومدم بیرون. رفتم بانک و پول رو ریختم به حساب طرلان. داشتم با ماشین میرفتم سمت مدرسه بچهها که یهو نفهمیدم چی شد و یه ماشین خورد به ماشینم. با حرص پیاده شدم و رو به مردی که تا کـ*ـمر خم شده بود روی ماشین گفتم:
- چیکار میکنی آقا؟
نگاهم کرد و گفت:
- من؟ آبجی مثل اینکه شما مقصریها.
با چشمهای درشت نگاهش کردم و گفتم:
- من مقصرم؟ شما از فرعی پیچیدی.
romangram.com | @romangram_com