#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_140
و تند تند یه چیزی رو تایپ کرد. با اخم نگاهش کردم، رفتم کنارش و زدم روی شونههاش که با ترس یهو ایستاد. با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- چی شد؟
نگاهم کرد و با چشمغره گفت:
-چی شد؟ خب یهو نه سلام کردی نه چیزی بعد اومدی و میزنی روی شونههام. خب ترسیدم!
با تعجب به خودم اشاره کردم و گفتم:
- من؟ من سلام نکردم؟
بعدم در حالی که چپچپ نگاهش میکردم، گفتم:
- محض اطلاع، من سلام کردم و تو هم جوابم رو دادی.
نگاهم کرد و با تعجب گفت:
- واقعا؟
سری تکون دادم و گفتم:
- بله.
نشستم روی مبل و پرسیدم:
- نازی هنوز نیومده؟
نگاهم کرد و گفت:
- نه بابا. اون مامان و باباش رو بعد از دوهفته دیده، ولشون نمیکنه که. تازه…
سکوت کرد که منم زل زدم بهش و اونم ادامه داد:
- نامدار، زنش و نازگل هم دارن میان.
اسمشون رو زیرلب زمزمه کردم. نامدار تنها برادرِ نازی و بزرگترین بچه خانوادشون بود که حدود سه سال پیش هم مزدوج شده بود. نازگل هم خواهر نازی و ازش بزرگتر بود که هنوز مجرد مونده بود و داخل یکی از دانشگاههای شیراز، تدریس میکرد. اونا سالی یه بار دور هم جمع میشن مگر اینکه اتفاقی افتاده باشه. مثل همیشه که اولین چیزی که به ذهنم میرسه خبرهای بد هست و بدترین فکر، با نگرانی پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com