#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_139
- عالیه.
و اومد سمتم و گونم رو با لبهاش لمس کرد. لبخند حقیقی زدم و هیچی لـ*ـذت بخشتر از این نبود. بچهها و طرلان رو که رسوندم، به سوی دفتر رفتم. وارد ساختمون که شدم، دیدم دارن یه سری اسباب و وسایل رو بیرون میبرن. نگاهشون کردم که آقای سهرابپور رو دیدم. سلام کردم که با لبخند جوابم رو داد:
- سلام دختر گلم.
به وسایل اشاره کردم و پرسیدم:
- مگه دارید تشریف میبرید؟
سهراب پور هم همچنان با لبخند گفت:
- خودم که نه. پسرم داره میره.
با تعجب گفتم:
- چرا مگه اتفاقی افتاده؟
اهی کشید و گفت:
- چی بگم؟ نه دخترم. میخواد مهاجرت کنه. با زنش میخواد بره خارج از کشور، اونجا زندگی کنن.
سری تکون دادم و با لبخند گفتم:
- انشالله موفق باشن.
سریع خداحافظی کردم، پریدم داخل آسانسور و با وجود آدمهای داخل آسانسور ریزریز خندیدم. نازی اگر بفهمه همین الان میره به پسره میگه از زنش طلاق بگیره و با اون ازدواج کنه. اونایی که داخل آسانسور بودن، یهجوری نگاهم میکردن. بیتوجه بهشون، طبقه چهار از آسانسور بیرون اومدم و وارد دفتر شدم. از خلوتی دفتر متوجه شدم که مریم باز از یه ساعت دیگه نوبت داده. نشسته بود و عین جغد به مانیتور زل زده بود. آروم رفتم جلو و سلام کردم که زیر لب جوابم رو داد.
پرسیدم:
- نازی هنوز نیومده؟
بازم زیر لب فقط گفت:
- نه.
romangram.com | @romangram_com