#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_138
طرلان خندید و گفت:
- نه بد نبود.
سری تکون دادم و گردنم رو کمی ماساژ دادم. طرلان با حالت ملتمسانه رو به صیام گفت:
- خاله! بهخاطر من نمیخوری؟
صیام نگاهش کرد و بدون اخم گفت:
- خب میخورم؛ ولی فقط بهخاطر خاله طرلان.
سری تکون دادم و همونطور که گردنم رو گرفته بودم، رفتم حاضر بشم. بعد از اینکه آماده شدم روی تخت نشستم. نمیدونستم چی کار کنم که این دردِ کوفتی آروم بشه؟ صدای در اومد و بعد از چند ثانیه، در باز شد. طرلان بود. من رو که روی تخت دید نگاهم کرد و پرسید:
- خوبی طناز؟
با لبخند گفتم:
- آره عزیز دلم. چیزی میخوای؟
در رو بست و اومد داخل و گفت:
دیشب میخواستم بهت بگم؛ ولی داشتی ناهار امروز رو میپختی و بعدشم که زود رفتی خوابیدی.
نگران شدم اما با لبخند گفتم:
- حالا در خدمتم آبجی کوچیکه.
سرش رو انداخت پایین و با مِن و مِن گفت:
- راستش پول میخوام برای یه سری از وسایل دانشگاه و یهکم هم خودم میخوام که برم خرید.
لبخندی زدم و گفتم:
- حتما. امروز میریزم به حسابت. در مورد خرید هم هفته دیگه با هم میریم. چطوره؟
با لبخند و هیجان گفت:
romangram.com | @romangram_com