#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_137


و بدون نظرخواهی از من، ول کرد و رفت. بی‌شعوری زیر لب نثارش کردم. بیرون رفتم و با بچه‌ها رفتیم خونه…

با صدای زنگِ ساعت، کمی چشمام رو باز کردم و تکون خوردم. گردنم تیر می‌کشید و درد می‌کرد. بازم یه صبح دیگه و کارهای روزمره…

رو به صیام با حرص گفتم:

- پسر! شیرت رو بخور. این‌قدر من رو حرص نده.

نگاهم کرد و با اخم گفت:

- نمی‌خوام.

با حرص نشستم روی صندلی که طرلان با لبخند گفت:

- خاله جان، به‌خاطر من بخور.

نگاهش کرد و گفت:

- نه.

طرلان بازم اصرار کرد:

- صیام! به‌خاطر خاله طرلان.

تیام با خنده گفت:

- نرود میخ آهنی در سنگ.

طرلان با تعجب نگاهش کرد و گفت:

- تو این رو از کجا یاد گرفتی؟

تیام گیج نگاهش کرد و گفت:

- چیز بدی بود؟ دیشب اون خانومه، توی اون سریاله داخل شبکه سه، می‌گفت!


romangram.com | @romangram_com