#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_136
بچهها رفتن و ساعدی، درحالیکه سر تا پام رو نگاه میکرد رو بهم گفت:
- چه عجب، ما شما رو دیدیم خانوم کیانمهر.
متنفر بودم از اینکه من رو به فامیل اون بخونن و زن اون بدونن.
نگاهش کردم و گفتم:
- سعادت نداشتم جناب ساعدی.
سری تکون داد. دستی داخل موهای کم پشت و تقریبا سفیدش کشید و گفت:
- شکسته نفسی میکنید.
و برای بچهای که ازش خداحافظی کرد، سری تکون داد و ادامه داد:
- غرض از مزاحمت اینکه…
مکثی کرد و ادامه داد:
- شما هنوز پروندهتون رو برای ما نیاوردید. میدونید که؟
سری تکون داد و گفتم:
- بله.
نگاهم کرد و گفت:
- خوبه.
نگاهش کردم و برای اینکه دست از سرم بر داره، گفتم:
- در اسرع وقت خدمتتون میارم.
نگاهم کرد و گفت:
- بسیار خب. چهارشنبه من منتظرتون هستم.
romangram.com | @romangram_com