#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_135


- دانیال هستم. خوشبختم.

سری تکون دادم. پس این همون دانیالی بود که هنوز یه ماه از ورود به مدرسه جدید بچه‌ها نگذشته، باهاش دوست شده بودن. همون دانیالی که پدرش براش سنگ تموم می‌ذاشت.

چیزی نگفتم که خودش ادامه داد:

- میگم خاله جون، بابای تیام نمیاد؟

نگاهش کردم. همین رو کم داشتم که دوست تیام و صیام هم از پدر پسرام بپرسه.

با لبخند گفتم:

- نه عزیزم، امروز نمیاد.

سری تکون داد و با دستای کوچکش که توی هوا تکون می‌داد، توضیح داد:

- آخه می‌دونید. به‌خاطر تعریف‌هایی که صیام و تیام برام می‌کنن از پدرشون، خیلی دوست دارم ببینمش.

لبخند نصفه و نیمه‌‌ای زدم و پرسیدم:

- چه تعریف‌هایی؟

نگاهم کرد و گفت:

- همین که با هم بیرون میرن. استخر و رستوران و شهربازی. راستی دیشب شهربازی بهتون خوش گذشت؟

بعدم آهی کشید و گفت:

- من که هرچی به بابام میگم، من رو نمی‌بره شهربازی. خوش به حال بچه‌هاتون.

نگاهش کردم و لبخند تلخی زدم. پسرام پدر تخیلیشون رو خوب توصیف کرده بودن و بی‌چاره دانیال که آرزو می‌کرد جای پسرای من باشه. بی‌چاره دانیال که افسوس داشتن یه پدر تخیلی رو می‌خورد. پسرها که اومدن، دانیال هم مشغول صحبت با اون‌ها شد. من، انگار تمام این هفت سال رو خواب بودم. پسرای من اون‌قدر پدر نداشتن که از خودشون پدر تخیلی ساخته بودن و داشتن باهاش زندگی می‌کردن. مگه من مادر این بچه‌ها نیستم؟ پس چرا این‌قدر غافل بودم از این موضوع؟ چرا هیچ‌وقت به این فکر نکرده بودم که اگر پدری در کار نباشه و منم نتونم جاش رو پر کنم چه بلایی سر بچه‌هام میاد؟ تمام طول همایش و جشن رو به این موضوع فکر می‌کردم و به این نتیجه رسیدم که حق پسرام هست که بدونن، پدرشون کیه؟ اما…

کمی بیشتر فکر کردم. اما اگه بفهمن که قراره ببیننش و اگر ببیننش، دیگه هیچ‌وقت بچه‌ها با من مثل سابق نمی‌شن و مطمئنم اون جام رو پر می‌کنه. سری تکون دادم و تصمیم گرفتم خودم رو به خریت بزنم و نفهمم که پسرهام به پدر واقعیشون نیاز دارن، نه به یه پدر خیالی! تصمیم گرفتم تا زمانی که هیچ اتفاقی نیفتاده، خودم رو نبازم. این‌قدر این فکر‌ها رو کردم که متوجه نشدم، کِی جشن تموم شد. نگاهی به بچه‌ها کردم که بلند شده بودن و می‌گفتن بریم. سری براشون تکون دادم و بلند شدم. خواستیم از سالن خارج بشیم که با صدای آقای ساعدی، مدیر مدرسه بچه‌ها، لعنتی زیر لب گفتم. با لبخند برگشتم و سلام کردم که اونم با لبخند، سلام کرد و رو به بچه‌ها گفت:

- بچه‌ها! شما برید بیرون منتظر باشید.


romangram.com | @romangram_com