#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_134
- چرا؟
آرومتر جوابش رو دادم:
- چون زنگ زد به مریضهام و وقت مشاورهشون رو کنسل کرد.
خندیدن. نگاهی بهشون کردم و گفتم:
- ببینم کیفهاتون رو آوردید؟
با هم گفتن:
- نه.
که رو بهشون گفتم:
- من این گوشه میایستم. شما برید، بیارید.
باشهای گفتن و دویدن و رفتن داخل ساختمونِ کلاس هاشون.
و منم یه گوشه ایستادم. هنوز چند ثانیه از رفتن بچهها نگذشته بود که پسری جلو اومد و گفت:
- سلام خاله.
با لبخند گفتم:
- سلام عزیزم. خوبی؟
سری تکون داد و گفت:
- ممنون. شما مامانِ صیام و تیام هستید؟
با خنده گفتم:
- بله و افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
با لبخند خجالتزدهای گفت:
romangram.com | @romangram_com