#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_133
- معلومه که میام.
نفس راحتی کشیدن که گفتم:
- خب. حالا دیگه بخوابید.
شب بخیری گفتم و اومدم بیرون. رفتم داخل آشپزخونه و شروع کردم به درست کردن ناهار فردا که طرلان هم کمکم کرد و با هم حدود ساعت دو بود که خوابیدیم. صبح که از خواب بلند شدم، سریع صبحونه رو حاضر کردم و طرلان رو صدا زدم که گفت کلاسشون لغو شده و باز گرفت خوابید. بچهها رو صدا زدم، گفتم صبحونه بخورن و آماده بشن. خودم هم رفتم داخل اتاق و یه مانتو بلند سبز تیره که تا روی زانو بود رو بیرون آوردم. ساده اما شیک بود، دوتا جیب به صورت کج داشت و پشتش هم مدلدار بود. یه کـ*ـمربند مشکی هم روش بود. با شلوار و مقنعه مشکی پوشیدم و کیفم رو برداشتم. بچهها بیرون ایستاده بودن. خواستم کفش مشکی اسپورتم رو بپوشم که صیام گفت:
- مامان! اون کفشت رو بپوش که تقتق میکنه.
با خنده نگاهش کردم و گفتم:
- چشم.
و اون کفشی که گفتن رو پوشیدم و رفتیم به سمت مدرسه. بچهها که پیاده شدن، حسابی سفارش کردن که سر ساعت ۱۰ مدرسه باشم. منم بهشون اطمینان دادم که میرم و رفتم سمت دفتر. وارد دفتر که شدم به مریم سفارش کردم که ساعت ۱۰ باید مدرسه بچهها باشم. اونم با غرغر چند تا از مشاورهها رو لغو کرد.
حدود ساعت ۹:۳۰ از دفتر خارج شدم و سمت مدرسه رفتم. جلوی در مدرسه خیلی شلوغ بود. نتونستم ماشین رو اونجا پارک کنم. سر چهارراه نگه داشتم و تا مدرسه پیاده رفتم. نگران بودم که آقای کاظمی باز به مدارک گیر بده؛ اما آرامش خودم رو حفظ کردم و سعی کردم نفوس بد نزنم. جلوی در مدرسه، مقنعهم رو مرتب کردم و با نفس عمیقی وارد مدرسه شدم. داخل حیاط پر بود از بچهها که کنار خانوادشون بودن. لبخندی به شادمانی بچهها زدم و به اطراف نگاه کردم. بچهها رو ندیدم و رفتم جلوتر. داشتم اطراف رو نگاه میکردم که یهو از پشت دو تا دست کوچولو با همکاری هم، دورم حلـ*ـقه شدن. با خنده دستاشونو گرفتم و سمتشون برگشتم. خندههاشون به همهچیز میارزید. سلام کردن که با لبخند جواب دادم:
- سلام عزیزای دل مامان. خوبید؟
سرشون رو تکون دادن که تیام گفت:
- فکر نمیکردیم بیای.
با لبخند گفتم:
- من وقتی قول میدم، عمل میکنم، در ضمن...
آروم سرم رو بردم نزدیکشون و گفتم:
- خاله مریم میخواست من رو بکشه، به زور از دستش فرار کردم.
صیام با تعجب پرسید:
romangram.com | @romangram_com