#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_132
- تو بشین. من بچهها رو میبرم.
طرلان هم بلند شد و گفت:
- منم همراهت میام.
من نشستم و بچهها رفتن. مریم که بهتر شد و بچهها اومدن، رفتیم ماشین سواری. صیام و تیام داخل یه ماشین بودن و ما هم هر کدوم داخل یه ماشین. هنوز دکمه حرکت رو نزده بودن که صیام و تیام سر اینکه ماشین قرمز نباشه و آبی باشه، بحث میکردن. پوفی کردم و از ماشین خودم پیاده شدم و دستوری بهشون گفتم برن داخل ماشین من که نارنجی بود. اونا هم رفتن و بازی شروع شد. همش ماشینها رو به عمد میزدیم به هم که مسئولش حسابی باهامون دعوا کرد و آخرش هم گفت که دیگه اجازه نمیده بیایم اینجا. با خنده هممون از شهربازی بیرون اومدیم و شام رفتیم خونه. مریم و نازی که رفتن، لباسهای پسرها رو اتو کشیدم، روی چوب رختی آویزون کردم. رفتم داخل اتاقشون، نشستم بین هر دو تخت و گفتم:
- خب. قصه رو شروع کنم؟
هر دو بلهای گفتن و من شروع کردم به قصه گفتن. بعد از تموم شدن قصه، خواستم بلند بشم که صدای آروم تیام که صدام میکرد، باعث شد بهسمتش برگردم.
آروم گفتم:
- جانم مامان جان؟ مگه تو هنوز بیداری؟
آروم گفت:
- آره.
نشستم کنارش که گفت:
- مامان؛ فردا رو که یادت نرفته؟
لبخند کوچکی زدم و گفتم:
- نه عزیزم؛ یادم نرفته.
صدای صیام هم بلند شد:
- میای؟
بلند گفتم:
- ببینم؛ تو هم بیداری وروجک؟
آرهای گفت و بازم سؤالش رو تکرار کرد که با اطمینان گفتم:
romangram.com | @romangram_com