#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_131


- خب ببینش. من چطوری نگران نباشم آخه؟ اونم با این ارتفاع؟

صیام با هیجان گفت:

- خاله مریم تو بیا اگه خواستی بیفتی، من می‌گیرمت.

بین اون همه استرس، مریم خندید و بعد از کلی اصرار راضی شد که با ما بیاد. همین که داخل چرخ و فلک نشستیم. مریم گفت:

- من پشیمون شدم. می‌خوام پیاده شم.

از اون‌جایی که اول من کنار در نشسته بودم بعد تیام و مریم، نذاشتیم رد بشه. بچه‌ها رو گذاشته بودیم وسط که نترسن؛ ولی مثل اینکه مریم بیشتر از اونا می‌ترسید. چرخ و فلک شروع کرد به حرکت. نیمه دور اول بودیم که یه صداهایی از سمت تیام اومد. با تعجب نگاهی به تیام کردم که دیدم داره به بیرون نگاه می‌کنه. نیم‌نگاهی به مریم کردم و با تعجب گفتم:

- مریم! داری چی‌کار می‌کنی؟

نگاهم کرد و با ترس گفت:

- دارم صلوات می‌فرستم که سالم برسیم، اگر خدا بخواد.

همه خندیدن که مریم باز به کارش ادامه داد. بعد از چندین دور پیاده شدیم. مریم با حال زار نشست روی نیمکت و گفت:

- برید یه لیوانِ آب قند برای من بیارید.

نازی با تمسخر گفت:

- نه بابا. آب قند کجا بود؟ دلت خوشه‌ها.

دست کردم داخل کیفم و شکلاتی بیرون آوردم و گفتم:

- بیا بخور، ببینم چی می‌شه.

سریع گرفت و خورد که تیام گفت:

- مامان! بریم سرسره بادی.

نگاهی به مریم کردم که نازی گفت:


romangram.com | @romangram_com