#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_130

وارد شهر بازی که شدیم، تیام و صیام با هیجان به همه‌جا رو نگاه می‌کردن و با انگشت بهم نشون می‌دادن و من حرص می‌خوردم که همین‌طور این‌طرف و اون‌طرف می‌دویدن. نگاهی به وسیله‌های بازی کردیم. تیام با هیجان گفت:

- مامان بریم چرخ و فلک.

مریم با ترس گفت:

- نه خاله جان اون‌جا برای بچه‌ها خوب نیست.

نازی با خنده نگاهش کرد و گفت:

- خاله مریم هم که بچه.

تیام با خنده گفت:

- خاله مریم که بچه نیست.

بعدم رو به مریم گفت:

- خاله بیا بریم.

مریم کمی عقب رفت و با ترس گفت:

- اصلا. شما برید من که نمیام.

نگاهی بهش کردیم که نازی آروم گفت:

- جلو بچه‌ها زشته. ترسو بازی در نیار.

مریم نگاهش کرد و آروم گفت:

- من نمی‌ترسم، فقط حالم یه‌کم به هم می‌خوره.

طرلان هم با هیجان گفت:

- بابا مریم؛ بیا بریم. نگران نباش. طوری نمیشه.

مریم با ترس به ارتفاع چرخ و فلک نگاه کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com