#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_129
- خب؛ پس همون بهتر که نذاشتیم بخونی.
طرلان چپچپ نگاهشون کرد که من گفتم:
- چیکار کردین مگه؟
تیام با خنده گفت:
- یواشکی رفتیم بالای سرِ خاله طرلان و سرش داد زدیم.
خندیدم که طرلان با حرص گفت:
- من خیر سرم داشتم درس میخوندم که یهو با صدای داد اینا خشکم زد.
نازی با خنده رو به تیام و مریم گفت:
- پس کارتون درست بوده.
طرلان با حرص نگاهش کرد و بازم من برای تموم شدن ماجرا، گفتم:
- چایی و شیرینی بخورید.
همه مشغول شدن که یهو نازی گفت:
- آخ راستی هفته دیگه، جمعه، میریم باغ عموم. کیا میان؟
صیام و تیام دستشون رو بالا کردن که نازی چشمغرهای به ما سهتا رفت و رو به بچهها گفت:
- مهم شما بودین عزیزای من که میاید.
بعدم رو به ما گفت:
- بقیه هم غلط میکنن که نیان.
خندیدیم و همه موافقت کردن و بعد از خوردن چای، نازی پیشنهاد داد که شهربازی بریم. ما هم قبول کردیم و با هم به شهربازی رفتیم. من رانندگی میکردم، نازی کنارم نشست و طرلان و مریم و بچهها عقب نشستن.
romangram.com | @romangram_com