#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_128

تیام خندید و گفت:

- چه ماموریتی رئیس؟

مریم با خباثت خندید و گفت:

- جدا کردنِ خاله طرلان از کتاب‌هاش.

تیام هم آخ جونی گفت و ماموریت آغاز شد. سری برای هر دوشون تکون دادم و رفتم داخل آشپزخونه. چایی درست کردم، شیرینی رو گذاشتم داخل ظرفی و بردم داخل هال. نازی و صیام روی مبل افتاده بودن و نفس نفس می‌زدن. خندیدم و رو بهشون گفتم:

- کی موفق شد؟

نازی با خنده گفت:

- معلومه من.

صیام اعتراض کرد:

- نه‌خیرشم! تو تقلب کردی.

نازی هم با تعجب گفت:

- من؟ من چه تقلبی کردم؟

صیام خواست جوابش رو بده که برای تموم شدن دعوا، رو به نازی گفتم:

- ببینم مگه مامانت اینا برنگشتن؟

نگاهم کرد و گفت:

- چرا؟ چطور؟

سری تکون دادم و خواستم سوالی بپرسم که با صدای جیغ مریم و خنده‌های تیام نتونستم چیزی بگم. نگاهی به سمت اتاق طرلان کردم که دیدم، تیام و مریم دویدن بیرون و طرلان هم دوید دنبالشون. پوفی کردم و یه برنامه تام و جری دیگه رو تماشا کردم. بعد از چند دقیقه، همه‌شون خسته شدن و نفس‌نفس‌زنان روی مبل افتادن. طرلان در حالی که نفس‌نفس می‌زد، گفت:

- بعد از عمری داشتم درس می‌خوندم.

مریم هم خندید و گفت:

romangram.com | @romangram_com