#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_127
بیتوجه به سوالش، باز پرسیدم:
- مگه امروز جمعه نیست؟ پس شما باید کنار خونوادههاتون باشید، نه اینجا.
باز مریم گفت:
- حالا که اینجاییم. میخوای برگردیم؟
نازی ادامه داد:
-ای بابا! طنازِ دیوونه، بیرون سرده. نمیخوای در رو باز کنی؟
خندیدم و در رو براشون باز کردم. سریع اومدن داخل که تیام و صیام هم دویدن بغـ*ـلشون. نازنین موهای صیام رو به هم ریخت و گفت:
- چطوری شیطون؟
صیام نگاهش کرد و غر زد:
- اگه موهام رو بهم نریزی، خوبم.
نازی خندید و گفت:
- نمیتونم.
و خواست باز دست بکنه داخل موهای صیام که صیام فرار کرد و نازی دنبالش دوید. مریم هم نگاهی به تیام کرد و گفت:
- این خاله طرلانت کجاست؟
تیام نگاهش رو از صیام و نازی که در حال دویدن بودن، گرفت و به مریم گفت:
- داخل اتاق داره درس میخونه.
مریم نگاه خبیثی به تیام کرد و گفت:
- خب همکارِ عزیز؛ نظرت راجع به یه ماموریت چیه؟
romangram.com | @romangram_com