#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_126
- خواهش میکنم.
و اصلا به روی خودش هم نیاورد. بعد از اینکه چاییم رو خوردم، خداحافظی کردم و رفتم به سمت خونه. بعد از ناهار و کمی بازی با بچهها، لباسهای طرلان رو که فراموش کرده بود از داخل حیاط بیاره رو جمع کردم. براش تا زدم، مرتب کردم و لباسهای بچهها رو شستم و پهن کردم.
بعدم شام رو با هم درست کردیم و خوردیم. موقع خواب، رفتم اتاقشون و به رسم آخر هفتهها، براشون قصه خوندم و بچهها بازم یادآوری کردن که شنبه، روز دانش آموزه و جشن دارن. وارد اتاق شدم و در رو بستم. خسته، گردنم رو کمی ماساژ دادم و روی صندلی میز آرایش نشستم و به این فکر کردم که مثل همیشه نمیتونم کار رو بهونه کنم و مراسم رو نرم؛ خصوصا با حرف آخر آقای کاظمی تامل بیشتری میکردم. اما اینبار باید برم و نشون بدم که بچههام تنها نیستن. با فکر جشن شنبه، رفتم سمت تخت خواب و بعدم خواب…
داشتم با بچهها فیلم میدیدم که آیفون رو زدن. نگاهی به بچهها کردم و پرسیدم:
- خب. کی میخواد بره آیفون رو برداره؟
نگاهم کردن و تیام گفت:
- نوبت خاله طرلانه.
سری تکون دادم، بلند شدم و در همون حال گفتم:
- خاله داره درس میخونه. این بار من میرم.
و رفتم سمت آیفون. نگاهی به مریم و نازی کردم. آیفون رو برداشتم و با نگرانی، قبل از سلام گفتم:
- چیزی شده؟
از داخل آیفون دیدم که نگاهی به هم کردن و مریم گفت:
- سلامت کو بیادب؟
سریع سلام کردم و سوالم رو دوباره تکرار کردم. نازی غر زد:
- نه چیزی نیست.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- پس واسه چی اومدید؟ اونم روز جمعه.
مریم با حرص گفت:
- اومدیم تو رو ببینیم. مگه بده؟
romangram.com | @romangram_com