#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_124

با صدای نازک و زنونه داد زد:

- ‌‌ای وای خواهر جان شرمنده، من قهوه ندارم!

خندیدم و گفتم:

- پس نسکافه بیار.

بازم با صدای جیغ مانندی گفت:

- کوفت بخوری خواهر. نداریم. دیشب اصغرآقا خوردش.

خندیدم و گفتم:

- بابا کیوان، یه چایی بردار و بیار.

با خنده باشه‌‌ای گفت و صدای چایی‌ساز اومد. با سینی چایی نشست رو به روم و گفت:

- بخور روشن شی که این اتفاق سالی یه‌بار پیش میاد.

نگاهش کردم و گفتم:

- کدوم اتفاق؟

جواب داد:

- همین که من واسه کسی چایی درست کنم دیگه.

خندیدم. آهانی گفتم و ادامه دادم:

- ببینم؛ اینجا رو کی می‌خوای مرتب کنی؟

نگاهی به اطراف کرد و گفت:

- این‌جا رو یه خانومی می‌اومد مرتب می‌کرد؛ اما الان یه هفته‌‌ای هست مریضه و نمی‌تونه بیاد. تا هفته دیگه هم نمیاد. به کسی هم اعتماد ندارم. نمی‌دونم چیکار کنم.

نگاهش کردم و در حالی که فنجونم رو بر می‌داشتم و به مبل تکیه می‌زدم، گفتم:

romangram.com | @romangram_com