#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_123
و رفت تا دوباره عوض کنه. لبخندی زدم و بلند شدم. فایده نداشت. خودم باید دست به کار میشدم. کت و شلوار سورمهای رو بیرون آوردم، کمی بهش زل زدم و بعدم به کمد نگاه کردم. با لبخند یه پیرهن آستیندار قرمز هم آوردم. جلیقه سورمهایش رو هم بین خروارِ لباسهایی که ریخته بود یه گوشه بیرون کشیدم و با لبخند انداختمش روی تخت. به لباسهای روی تخت زل زدم، یه چیزی کم بود. کمی فکر کردم و با لبخند یادم اومد که کراوات رو فراموش کردم. یه کراوات سورمهای که خطهای خاکستری داشت رو انتخاب کردم و گذاشتم روی تخت. در حمام باز شد و تا خواست بیاد بیرون، رفتم سمتش و گفتم:
- بیا این رو بپوش و بیا بیرون تا ببینمت.
لباسهای قبلی رو داد دستم. پوفی کرد و باز رفت داخل. نگاهی به کت و شلوار کردم و آویزونش کردم داخل کمدش. بعد از ده دقیقه در باز شد و اومد بیرون. با لبخند رضایت نگاهش کردم که اونم لبخند زد و گفت:
- ببین طناز، باید اعتراف کنم که کارت خیلی درسته.
خندیدم و گفتم:
- میدونم.
اونم خندید و داخل آینه باز خودش رو دید زد و بازم گفت:
- عالیه! ممنون طناز. خیلی مردی.
سری تکون دادم و در حالی که پشت چشمی نازک میکردم، گفتم:
- ممنون واقعا.
خندید و گفت:
- خوب شد اومدی، وگرنه معلوم نبود که چی بشه.
سری تکون دادم و گفتم:
- خب. من میرم بیرون، تو لباست رو عوض کن و بیا.
سرش رو خم کرد و گفت:
- چشم رئیس.
خندیدم و رفتم بیرون. وای که چقدر کثیف بود. آروم لباسها، پوست پفک و پوست پرتقالها رو کنار زدم. روی مبل نشستم و به اطراف نگاه کردم. کیوان که اومد، مستقیم رفت سمت آشپزخونه که گفتم:
- کیوان! من قهوه میخوام.
romangram.com | @romangram_com