#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_104
- مامان، عمو کیوان واقعا عمومونه؟
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:
- نه. عموتون نیست؛ اما با پدرتون نسبت داره.
صیام با کنجکاوی پرسید:
- چه نسبتی؟
نگاه مستاصلی بهشون کردم که یهو نازنین داد زد:
- آخآخ... دلم... دلم، درد گرفت. وای.
بچهها دویدن سمتش که نازی دستش رو گذاشته بود روی دلش و خودش رو پهن کرده بود روی تخت. با نگرانی رفتم سمتش و گفتم:
- نازی چی شدی؟
نازی هم فقط آه و ناله میکرد. نگاهی به بچهها که ناراحت به نازنین نگاه میکردن انداختم و گفتم:
- بچهها شما برید. من حواسم به خاله نازی هست.
نگاهی بهم کردن و با شب بهخیر رفتن بخوابن. نگران نگاهی به نازی کردم و گفتم:
- نازی کجای دلت درد میکنه؟ اصلا چی شد یهو؟
با بسته شدن در، نازنین آروم چشماش رو که از درد بسته بود رو باز کرد و آروم گفت:
- رفتن؟
با تعجب پرسیدم:
- کیا؟
با حرص گفت:
- شرلوک هلمز و دستیارش، جان واتسون.
romangram.com | @romangram_com