#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_103


- و فامیلی عمو کیوان هم کیانمهره.

نازی نیم نگاهی به من انداخت که با تحکم رو به بچه‌ها گفتم:

- اون‌وقت شما کی متوجه این شباهت شدید؟

نگاهی به هم کردن و تیام تعریف کرد:

- دیشب. عمو کیوان داشت با موبایلش حرف می‌زد و مدام می‌گفت، من کیانمهر هستم؛ ولی پسر خاله شما هم…

صیام بین حرفش پرید و تصحیح کرد:

- نگفت پسر خاله شما. گفت پسرخاله طناز هم هستم.

تیام چپ‌چپ نگاهش کرد و گفت:

- حالا چه فرقی می‌کرد؟

نازنین بی‌توجه به دعوای بچه‌ها، کنجکاو پرسید:

- ببینم بچه‌ها متوجه نشدید که با کی حرف می‌زد؟

تیام مکث کرد و گفت:

- نه. من که نشنیدم.

اما صیام گفت:

- من شنیدم، فکر کنم.

نازنین ایستاد و با هیجان بهش زل زد که صیام بعد از کمی فکر کردن گفت:

- نه. حالا که فکر می‌کنم، یادم نمیاد.

نازی با حرص نگاهش کرد و دوباره خودش رو انداخت روی تخت. تیام سوالی پرسید:


romangram.com | @romangram_com