#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_464
-فهمیدی
دستی به یقم کشیدم قلبم مثل گنجشک میزد, یاد حرف اون روز آراد افتادم چقدر این دسته موجودات خودخواهن , ولی خب بماند که با این حرف دانیال داشتم از خوشی غش می کردم ولی رومو برگردوندم , دستگیره در کشیدم قفل مرکزی رو زده بود.
-باز کن این درو می خوام پیاده شم.
کلافه گفت: بس کن تارا خودتم میدونی بدون من دووم نمیاری , اینقدر لجبازی نکن.
اه لعنتی بگو دوسم داری بگو عاشقمی بگو دیگه خودمو زدم به اون راه
-لجبازی کدومه میخوام برگردم خونه ایرج, اونجا لااقل یکی هست که منو بخواد.
-الانم یکی هست که ....
به دهانش خیره شدم بگو دیگه! سریع گفتم: یکی هست که چی؟
جدی گفت: هیچی
دکمه بالای لباسشو باز کرد, از چشماش خون می بارید. نفس بریده بریده ای کشیدم. تارا ازش نترس مگه اون کیه که با تو این طوری حرف میزنه. با اخم رومو برگردوندم با عصبانیت و صدای بلندی گفتم: یا ماشینو نگه میداری یا خودمو پرت میکنم بیرون میدونی که دیوونم به چیزی که گفتم عمل میکنم. سه ثانیه وقت داری.
دستشو به فرمون کوبید و بی حوصله گفت: بس کن تارا
از این کارش عصبانی تر شدم داد زدم: یک
به طرفم برگشت کلافه گفت: آخه تو چرا انقدر بچه بازی درمیاری؟؟؟
romangram.com | @romangram_com