#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_465

این غرور لعنتی اش خشممو بیشتر می کرد. نفسمو پر صدا بیرون دادم



بی توجه به چشای قرمزش دستم به دستگیره رفت و درو باز کردم موج باد تو ماشین اومد.
-دو
دانیال با چشمای گرد نگاهم کرد، هه لابد فکر نمیکنه تا این حد دیوونه باشم.
داد زد: ببند ماشینو خطرناکه دیوونه
ضربان قلبم اوج گرفته بود به طرف بیرون‌خم شدم و داد زدم:سه
یهو بازوم بشدت کشیده شد و همزمان صدای فریاد دانیال خشکم‌کرد:
- احمق روانی من دوست دارم
بی اختیار در ماشینو بستم و مثل آدم نشستم با چشمای از حدقه بیرون اومده به چشماش خیره شدم. این الان چی گفت؟ آب دهنمو با صدا قورت دادم به گوشام اعتماد نداشتم، لبخند زدم انگار توی تمام زندگیم جمله ای به این لذت بخشی نشنیده بودم.
دانیال دستی تو موهاش کشید و به جلو خیره شد، یعنی همینو میخواستی؟ الان به من گفت دوسم داره؟ همونی که تو چشام زل میزد و میگفت بود و نبودت هیچ‌اهمیتی نداره؟ همونی که حاضر بودم همه چیزمو بدم تا فقط یه ثانیه کنارم باشه؟

romangram.com | @romangram_com