#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_436

وقتی بهش گفتم دوسش دارم و دارم براش له له میزنم بی تفاوت گفت ـ خب که چی؟ دیگه نمی خوام مثل سیب زمینی باشم

ولی بدبختی اینجاست که انقدر دوسش دارم که حتی این بی محلیا یک درصد از عشقم نمی تونه کم کنه



یکی دو ساعت گذشته بود که در اتاق باز شد و دکتره اومد بیرون، یه کیک و آبمیوه خوردم و رفتم تو اتاق ،رو تخت نشسته بود نگاهم کرد از اون‌ نگاها که منه بی حیارو هم سرخ میکرد. چند قدم سمتش رفتم با دکمه ی مانتوم ور میرفتم ، سینمو صاف کردم ، دستش زیر چونش بود و‌داشت با لبخند نگاهم میکرد. اینم تعادل روانی نداره ! تا چند دقیقه پیش عین رئیس مافیاها بود حالا هم که نیشش بازه، اون لبخند کوفتی جذابش داشت حالی به حالیم میکرد تارا آروم باش قرار بود حالشو بگیری. آروم‌گفتم:
-بهتری؟
همونطور که دستش زیر چونش بود نیششو بست و گفت: اوهوم
اوهوم و مرض. من اگه تو رو به چیز خوردن نندازم تارا نیستم..!
آبمیوه رو به طرفش گرفتم ، نگاهم کرد ، به آبمیوه اشاره کردم بهش خیره شدم و با پوزخند بدی گفتم: چیه میترسی دستم بهت بخوره؟؟
کلافه گفت: بس کن تارا حوصله ندارم
پوزخندی زدمو سمت در رفتم

romangram.com | @romangram_com