#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_382
جرات نمی کردم سر بلند کنم آراد این جا،... همه چیز از جلوی چشممام رد شد من دانیالو بغل کردم بوسیدم... جلوی آراد؟ از ترس مث بید می لرزیدم صدای آروم و وحشتناکش که ترسمو صد برابر می کردو کنار گوشم شنیدم
_ دیگه چی؟
بی اختیار یه قدم عقب برداشتم به سختی سر بلند کردم انگار دو لیتر خون تو چشمای آراد ریخته بودن با صدای خفه ای زمزمه کردم
_ چطور تونستی این کارو کنی؟
یهو به سمتم خیز برداشت با خشونت یقمو تو مشت گرفت و
محکم سمت خودش کشید با سر رفتم تو سینش قلبم محکم می کوبید سریع خودمو جمع کردم با بدن لرزون بهش نگا کردم اخم وحشتناکی رو پیشونیش بود تنها چیزی که حس کردم داد بلند دانیال بود که لرزیدم
_ بش دست نزن بی شرف
همون طور که یقم تو دست آراد بود با گریه سمت دانیال برگشتم از خشم می لرزید چشمای خونیش دلمو آتیش زد آراد پوزخندی زد به دانیال کوتاه نگا کرد یهو سمتم برگشت و با تمام قدرتش تو صورتم کوبوندجیغ کشیدم فشار دستش به قدری بود که چند قدم عقب رفتم خون از بینیم جاری شد حس می کردم یه ور صورتم لمس شد اشک تو چشمام جمع شد بی اختیار دستم رو صورتم رفت چشمای خشمگینش خیره تو چشمام بود از این که جلوی دانیال زدم دلم می خواست بمیرم بی اختیار به فکه منقبض شده ی دانیال نگاه کردم طناب دور دستشو کشید
حس می کردم تو چشمای سرخ اشک جمع شده طناب دور دستشو کشید و انگار با همه نیروش فریاد زد
romangram.com | @romangram_com