#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_381

- این که با من باشی؟




چشماش خیره به لبام بود
_ اینکه.....
ادامه ی جملشو نگفت فقط تو کسری از ثانیه لباشو رو لبم گذاشت و محکم به هم فشردشون نفس تو سینم قطع شد چشمای دانیال بسته شد حرارت لباش وجودمو به آتیش کشید چشمای منم بسته شد لبشو رو لبم حرکت می داد نفسای تندش تو صورتم می خورد بی اختیار به سینش چنگ زدم که جری تر شد و لبمو به دندون گرفت و دستم رو سینش مشت شد لبامو محکم می مکید و زبون می زد اینقدر بدنم ضعف رفت که تو بغل داغش افتادم نمی دونم چقد گذشت که نفس کم آوردم خواستم عقب بکشم که نزاشت و محکم لبشو رو لبم کشید حتی قدرت همراهی نداشتم بوسه هاش پر از عشق بود زبونشو رو لبم کشید و در حالی که محکم نفس نفس می زد عقب کشید خون تو صورتم دوید چن تا نفس عمیق کشیدم و به زمین خیره بودم تمام تنم داغ بود تازه به خودم اومدم چه غلطی داشتم می کردم؟ دانیال منو بوسید؟ هر چند خودم بودم که تحریکش کردم داشتم از خجالت می مردم به زمین خیره بودم به سختی یه کم خودمو عقب کشیدم خاک بر سرم کنن که اینقد بی ارادم با یاد آوری اتفاقی که افتاد سرمو تو یقم کردم همون یه ذره شرم و حیا هم خورده بودم جرات نداشتم دانیالو نگا کنم همون طور که خیره به زمین بودم به سختی زمزمه کردم
_ من... برم یه چیزی،.. بیارم زخماتو تمیز.. کنم
با این که حس از تنم رفته بود ولی به سختی از جام بلند شدم و به عقب برگشتم که سینه به سینه آراد شدم خون تو رگام یخ بست بی اختیار جیغ خفه ای کشیدم نفسام به شماره افتاد تو یه لحظه حس از تنم رفت




romangram.com | @romangram_com