#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_380

سر بلند کردم چشماش بسته بود و اخماش تو هم سرمو رو شونه پهنش گذاشتم نفسای گرمش تو گوشم می خورد
_ کاش دستام باز بود
زمزمه کردم: چی؟
آروم گفت: هیچی
نمی دونم چقدر گذشته بود که آروم سر بلند کردم چشماشو باز کرد به سر و وضعش نگاه کردم سویشرت سفید که حالا چسبیده بود به تنش و انگار لاغر تر از همیشه بود
شونه های پهن و استخونیش شلوار لی پاش بود زیپ سوشرتش کمی پایین رفته بود یه قسمت از موهای خرماییش رو پیشونیش ریخته بود و بیشتر قلبمو زیر و رو می کرد چشماشو باز کرد تو چشماش غرق شدم فاصلمون خیلی کم بود نفسام بریده بریده شده بود گرمای نفس دانیال تو صورتم می خورد قدرت حرکت نداشتم قدرت حرکت نداشتم سینش به شدت بالا پایین می رفت چشمای عسلی خمارش حسو از تنم گرفته بود چن بار خواست چیزی بگه بی اختیار دستم سمت صورتش رفت حرکت دستمو با چشماش دنبال کرد خون گوشه لبشو پاک کردم تکون خفیفی خورد قلبم محکم به سینم می کوبید نگاه دانیال تو چشمام قفل شده بود چشمای خمارش یه حالت خاص داشت میشه منو بخواد؟ گرمای تنش حسابی بی حالم کرده بود فراموش کرده بودم کجاییم اون بیرون داره چی میگذره دانیال چرا این جاس فقط مهم بود که اون رو به روی من نشسته کسی که نفسمو براش می دم نگاهش از چشمام رو لبام سر خورد از شدت هیجان تنم گر گرفت تنها چیزی که الان تو سرمه اینه که دانیال این جاس کنار من همون طور که خیره به لبام بود به سختی زمزمه کرد
_ تارااا.... برو عقب
مث همیشه پسم زد نمی تونم نمی تونم نمی دونم چه مرگم شده بی اختیار لباسشو تو مشت گرفتم
با صدای آروم ولی جدی گفت
_ تارا حالم بده برو عقب
نمی تونم جلو تر رفتم تمام موهای طلاییم تو صورتش ریخت کنار گوشش نفس می کشیدم صدای نفس نفس زدن دانیالو به وضوح می شنیدم. با تمام پس زدناش منه احمق بازم می پرستمش حسابی خمار شده بودم دستمو دور گردنش حرکت دادم به سختی لب زد
_ لعنتی چرا نمی فهمی چقد برام سخته
نگام نمی کرد دیگه نتونستم طاقت بیارم با یه دست سرشو طرف خودم برگردوندم به چشماش خیره شدم با بغض تو گلوم آروم گفتم

romangram.com | @romangram_com