#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_379
_ دلم... برات... تنگ شده بود... نامرد
صدای مردونشو از فاصله نزدیک شنیدم
_ تاراا
با هق هق و صدایی گرفته گفتم
_ چیه بازم می خوای پسم بزنی؟ باشه می دونم ازم متنفری نمی خواد بگی می دونم حالت همیشه ازم بهم می خورده نگو دیگه می خوای بگی دست از سرت بردارم؟ می خوای منه بدبختو بیشتر از این خوردم کنی؟ ترو خدا بزار فقط یه لحظه فک کنم کسی بغلم کرده که هر لحظه براش له له می زدم بزار فقط یه لحظه فک کنم دوسم داری یه لحظه فک کنم دیدنم حالتو بهم نمی زنه بزار یه لحظه فک کنم از همه دنیا یه تکیه گاه دارم بزار یه لحظه...
دیگه نتونستم ادامه بدم و هق هقم بلند شد سینش به شدت بالا پایین می شد و الان من بیشتر از همیشه می خواستمش بریده بریده گفتم
_ لعنتی.... دوست دارم.... پا روم گذاشتی... ولی دوست دارم،... مث همه خوردم کردی.... ولی دوست دارم آدم حسابم نمی کنی نمی فهمی؟ می دونم مهم مهم نیستم... ولی به خدا دوست دارم
حلقه دستامو محکم تر کردم و سرمو رو سینش فشردم. تلخ خندیدم
ـّّ
_ می بینی من چقد احمقم؟
romangram.com | @romangram_com