#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_378
_ انگار برات عادی یه که... جلوی همه این طوری بدنتوبه نمایش بزاری تا هر کس بیاد ببینه حالشو ببره وبره
با بهت زمزمه کردم
_ دانیااال
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بلند زدم زیر گریه دانیال داشت به من می گفت هرزه؟ به منی که برای حفظ پاکیم اون همه زجه و التماس زدم بلند بلند هق هق می کردم چطور می تونه اینقد بی رحم باشه چطور می تونه این حرفارو به من بزنه درد داره دوست داشتن کسی که حتی حاضر نیس نگاهت کنه سربلند کردم دانیال با چشمای آشفته بهم خیره شده بود دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم بدنم ضعف می رفت برای یه بار لمس دستش بهش نزدیک تر شدم. درست رو به روی صورتش با چشمای تب دار مسخ نگاهم می کرد آروم دستمو به سمت صورتش بردم آهسته زمزمه کرد
_ تارا
دستمو روی صورتش کشیدم چشماش بسته شد دستم گرگرفت بعد چن لحظه دستمو کشیدم آروم چشماشوباز کرد و زمزمه کرد
_ بروعقب
انگار خودشم به حرفی که می زد اعتقاد نداشت برم عقب؟ چطوری؟ مگه می تونم؟ بی توجه به زمان و مکان خم شدم وسرمو رو سینه ی گرمش گذاشتم نفس تو سینش حبس شد چشمام بسته شد بی اختیار نفس عمیقی کشیدم عطر تنش تا مغز استخونمو سوزوند. حرارت بدنش تن منم داغ کرد دستای یخ زدمو به سختی بالا آوردم و دور کمرش حلقه کردم
اشکام مث سیل رو صورتم می ریخت صدای نفسای بریده بریدشو می شنیدم دوست داشتم مکان و زمان متوقف بشه سرمو رو سینه پهنش فشردم و زیپ لباسش کمی پایین اومده بود و بی اختیار لبمو رو سینه برهنش گذاشتم ضربان قلب کرکنندش دنیای من بود سینه داغش همه وجودمو آتیش زد اشکام پشت سر هم رو سینش می ریخت دوست داشتم تا ابد همون جا بمونم با صدای لرزونی زمزمه کردم
romangram.com | @romangram_com