#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_377
سوشرت سفیدش خونی بود با همون اخم غلیظ به سر تا پام نگاه کرد پوزخند تلخی زدم و زمزمه کردم
_ بایداز همون اول حدس می زدم یه نقشه ای تو کلشه
بغض گلومو که داشت خفم می کرد به سختی قورت دادم و جلو تر رفتم درست رو به روش با فاصله ی ده سانت زانو زدم لبام از شدت بغض می لرزید تو چشماش غرق شدم چشمایی که شب و روز دو ماه حسرت دیدنشو داشتم نگاه سردش باعث شد اشک دیدمو تار کنه لعنتی این طوری نگاهم نکن اینقدر سرد نباش با منی که همه وجودم حسرت یه نگاهتو داره. همه چی از ذهنم تویه لحظه پاک شد غرور له شدم، بی محلیاش خورد کردناش،، روز آخر که با تمام بی رحمی اون طوری رهام کرد و رفت بی صدا نگاهم می کرد گوشه لبش پاره شده بود صورتش زخمی بود اونقدر آشفته بودم که بدون توجه به دور و برم آستین سوشرتمو در آوردم تا صورتشو پاک کنم یه آستینشودر آوردم زیرش همون تاپ بندی بود دانیال با حیرت به بازوهای لختم نگاه کرد یهو سرشو برگردوند و با عصبانیت داد زد
_ داری چی کار می کنی
از صدای فریادش شکه شدم با صدای آرومی گفتم
_ می خوام زخمتو پاک کنم
همون طور که نگاهش خیره به دیوار بود غرید جمع کن خودتو
سریع آستین سویشرتمو تنم کردم فکر نمی کردم اینقدر بدش بیاد با لحن بدی گفت
romangram.com | @romangram_com