#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_375

سری تکون دادم سوشرت سفید پشممو روی همون تاپ پوشیدم رفتم سمت اتاق آراد درو باز کردم و تو اتاق سرک کشیدم کسی نبود اه پس کجا بود رفتم سمت پله ها که سایه رو دیدم داشت با میز ور می رفت این همیشه آمار آرادو داره
_ سایه
سرشو بلند کرد و نگاهم کرد آستین کوتاه تنش بود تو این سرما خر لرز می کنه این چه موجودی بود از اون جایی که اعصاب جنگ و دعوا نداشتم مث آدم پرسیدم
_ سایه آرادو ندیدی؟
پوزخند زد
_ دو ساعت پیش دیدمش که داشت سمت حیاط پشتی می رفت
مرگ دختره ایکبیری با اون پوزخند مسخرش حالابه آراد چی بگم ؟ گاهی فک میکنم این ته نامردیشه ولی با اتفاقا بعدی می فهمم نامرد تر ا

ینم می تونه باشه
اون روز لعنتی تو پارک حتی به خودکشی تهدیدش کردم ولی اون مث همیشه بی تفاوت از کنارم گذشت ینی جون من به عنوان یه آدم عادی هم واسش مهم نبود چطور منه احمق باور کردم بعد اون تحقیراش یهو بی دلیل می خواد منو ببینه با این همه فقط دلم می خواد یه بار دیگه اون چشمای عسلی بی احساسشو نگاه کنم آه عمیقی کشیدم منم این روزا کارم شده خیال بافی سمت حیاط پشتی رفتم معلوم نیس این آراد اونجا چی کار میکنه معمولا وقتی یکی رو حیاط پشتی میبردن خودش و ایرج عین خر کتکش می زدن و جسدش می کردن هه یه جورایی مث شکنجه گاه ساواک بود اراد که وقتی عصبانی میشد بی رحمانه ترین کارا رو می کرد خیلی وقتا زیر مشت و لگدا و شکنجه های وحشیانش کسی زنده بیرون نمی اومد در آهنیشو باز کردم کاش فرهاد چیزی بش نگفته باشه
_ آراد... آراد ... باید یه چیزی بهت....
حرف تو دهنم ماسید با چشمای گشاد به رو به روم خیره شدم نفس تو سینم حبس شد


romangram.com | @romangram_com