#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_374
_ اون هیکل دراکولاییتو بکش کنار می خوام رد شم
یه تنه بس زدم و رفتم تو اه پسره ی احمق انگار داشت تلافی کرمای گذشته رو در می آورد داخل رفتم به سالن نگاه کردم همه جا آروم بود شادیو مهری داشتن جام های مشروب بوفه رو دسمال می کشیدن هر دو لبخند زدن
_ سلام تارا جان
زیر لب سلام دادم و رفتم تو اتاقم لعنت به تو دانیال اخمام تو هم بود بی
حوصله در کمدو وا کردم لباسمو انداختم رو تخت یه تاپ بندی سفید زیر مانتوم بود شلوار راسته مشکی پام کردم و رفتم پایین دلم به شدت ضعف میرفت نرگس با محبت نگاهم کرد
_ سلام تارا خانم
_ نرگس یه چیزی می دی بخورم؟
لبخندی زد؛ باشه عزیزم
برام کره مربا آورد چن لقمه خوردم یاد آراد افتادم یه وقت فرهاد بهش نگه منو دم در دیده؟
اگه بفهمه بیرون بودم می کشم با شناختی که از این فرهاد نکبت دارم حتما به آراد میگه منو دیده باید برم یه چاخانی براش سر هم کنم سریع از جام بلند شدم صدای نرگسو شنیدم
_ تارا جان هوا سرده یه چیزی تنت کن سرما می خوری
romangram.com | @romangram_com