#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_373

یه مانتو شلوار ساده خاکستری اواخر پاییز بود و هوا سوز بدی داشت تو خودم جمع شدم همه وجودم چشمای جذابشو التماس می کرد اگه بخواد باز اذیتم کنه چی؟ نه دیگه می میرم هه خبر مرگم مثلا می خواستم فراموشش کنم و ازش متنفر شم ولی به خدا نمی تونم خدا من بدون دانیال می میرم من بدون اون چشما نمی تونم به ساعت نگاه کردم یه ربی گذشته بود چرا نمیاد؟ نکنه باز می خواد سرم سرکار بازی دراره وبیشتر اذیتم کنه
نه امکان نداره بخواد منو بازی بگیره چقد دلم می خواس از پشت دستامو دور کمرش حلقه کنم و سرمو بزارم رو شونه پهنش دوباره ساعتو نگاه کردم پس چرا نمیومد ینی باز سرکارم گذاشته؟ باز مسخره گرفتم؟ بازم منه احمقو بازی داده؟ سرمو تو دستام گرفتم نه نهه باید بیاد
_ دانیال کجایی بازم می خوای اذیتم کنی؟
چهل و پنج دیقه گذشته بود لبخند تلخی زدم خاک بر سر من که بعد اون همه بلایی که سرم آورد بازم مث سیب زمینی پا شدم اومدم اونو ببینم بازم سر کارم گذاشت انگار همه دنیا دیواری کوتاه تر از من پیدا نکردن از جام بلند شدم و سمت باجه تلفن اون طرف خیابون رفتم هیچ کس این



محل نبود کیفمو دنبال خودم می کشیدم فقط می خواستم ازش بپرسم چرا بازیم داد آخه از آزار آدم بدبختی مث من چی گیرش میاد شماره گوشیشو گرفتم خاموش در دسترس نیست همین اشک تو چشمام حلقه شد بس که بدبخت و بی ارادم به همه اجازه سو استفاده می دم حالا چطوری برگردم خونه؟ اگه آراد بفهمه کجا بودم می کشتم باز خوبه ایرج نکبت تهران نیس برای معامله کوفتی خبر مرگش یه هفته شرشو از تهران کم کرده حالم خیلی گرفته بود هر چی از نامردیش بگم بازم یه چیزی اونور تره نمی دونم چه بدبختی هر چقد بیشتر سگ محلم می کنه بیشتر تشنش می شم وقتی به خودم اومدم دیدم سر کوچه خونه ایرجم ینی جایی رو نداشتم برم سر بلند کردم به در خونه نگاه کردم فرهاد به دیوار تکیه زده بود با قدم های اهسته سمت در رفتم اصلا حوصله نداشتم متوجهم شد آروم سر تکون دادم با تعجب نگاهم کرد خواستم از کنارش بگذرم که با حالت مسخره گفت
_ چیه کشتی هات غرق شده؟
نفسمو بیرون دادم و بی حوصله گفتم به توچه
اون هیکل دراکولاییشوکشید جلو تر و با لبخند کجی گفت
_ باید به صاحبت یاداوری کنم یادت بده که با بزرگترت چجور حرف بزنی
نفسمو بیرون دادم

romangram.com | @romangram_com