#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_372

آراد لگد محکمی به شکم دانیال کوبید چشم هایش را محکم فشرد تا فریاد نزند آراد دوباره سمت دانیال حمله ور شد که صدای موبایل باعث شد بین راه متوقف شود
_ الو فرهاد
_ سلام آقا یه کار فوری پیش اومده باید ببینمتون
_ کجایی
_ دارم میام اونجا
_ بیرون منتظر باش
_ چشم آقا
دانیال بی حال به دیوار تکیه زد تمام صورتش خونی بود از درد نفس نفس می زد موهایش آشفته بود چشم هایش سرخ تر از همیشه بود حس می کرد تمام بدنش زیر مشت و لگد های آراد بی حس شده آراد نیم نگاهی به دانیال انداخت و از اتاق بیرون رفت دانیال اسم تارا را زیر لب صدا کرد و سرش را به دیوار تکیه داد
تارا



دل تو دلم نبود وای خدا چقدر دلم برای اون نامرد تنگ شده دانیال این دفه می خواست منوببینه؟ تمام تنم از هیجان می لرزید حتما دانیال دوسم داره وگر نه چه دلیلی داره بخواد منوببینه؟ اینقدر ضعف دیدنشو داشتم که حس می کردم هر لحظه امکان داره از حال برم بعد این همه مدت دانیال می خواد منو ببینه؟ ینی چی می خوادبگه؟ یه وقت نخواد دستگیرم کنه؟ اه مگه دیوونس اگه می خواست این کارو کنه خب همون دفه اول می کرد شالمو جلوتر کشیدم اگه بخواد دوباره پسم بزنه چی؟ نه دیگه نمی زارم التماسش می کنم دوباره به پاش می افتم اصلاهر کاری بخواد هر کاری بگه می کنم حاضرم اندازه همه دنیا التماسش کنم و اون تحقیرم کنه ولی دیگه پسم نزنه دلم ضعف میره برای یه بار دیگه شنیدن صدای مردونش این دفه با تیپ داغون اومدم یعنی اصن به تنها چیزی که فک نکردم لباس بود

romangram.com | @romangram_com