#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_371
آرادکه از آن همه مشت و لگد کمی از حرصش خالی شده بود گفت : واسه خالی کردن عقده های من وقت زیاد هست همین الان می تونم برم بالا تو اتاقش ، رو تختش عقده هامو خالی کنم
دانیال با چشم های به خون نشسته به آراد نگاه کرد از فکر کردن به این که کسی یک قدم به تارا نزدیک شود با تمام قدرت طناب دور دستش را فشار داد رگ پیشانی اش به شدت نبض گرفته بود فریاد زد
_ تو گه می خوری بی شرف
آراد برای این که بیشتر اورا آزار دهد چن قدمی سمت دانیال برداشت
_ نگران نباش یه کاری می کنم بهش خوش بگذره
نفس های دانیال از درد و خشم بریده بریده شده بود به سختی خشمش
را فرو خورد آراد نیم نگاهی به چشم های خونی دانیال انداخت و به سیگارش پک زد دانیال بدون این که به آراد نگاه کند گفت
_ قبلا با من حسابی بهش خوش گذشته وقتی با عشق لبای منو می بوسید تو تو آب نمک خوابیده بودی
آراد از شنیدن این حرف رنگ عوض کردبه طرف دانیال رفت دانیال به خوبی می دانست چه قدر آراد را دیوانه کرده اورا از روی زمین بلند کرد و به دیوار کوبید
_ از این به بعد بایدبا عشق هر پنج شنبه با دسته گل بیاد بهشت زهرا
دانیال سرفه کرد: البته اگه بدون من زنده بمونه
romangram.com | @romangram_com